عدل کورش
از زمانی که جهان چشم جهانی بگشود جنگه با ایرانیان دیوانگیست دشمنانش دشمن دیرینه اند ترک تازی و اجانب ریشه اند عدل کورش شاه شاهان جهان غرق حیرت می کند پیغمبران داریو شش مظهر آبادیست شاه شاهان جهان ایرانیست آریو برزن نماد غیرت است سمبل آزادی این ملت است مهردادش دشمن یونانیان سر بلند از نام او ایرانیان یزد گردش دشمن هر تازی است جنگ او با تازیان تاریخی است فاتح و دشمن ستیزش سورناست دشمن هر نانجیبش سورناست چون خشایارش دگر دنیا ندید خاک یونان ضرب شسش را چشید
در پناه آن یگانه بی همتا همیشه عاشق باشید و دلشاد
چو کورش از اهورا یاد می کرد
زمین از عدل او بیداد می کرد
شاه شاهان
پادشاه همه پادشهان کورش بود
مردان کهن
ملک ایران مملو از مردانگیست
درود بی کران بر همه ی فرزندان آریا و سربازان دلاور و جاودان کورش بزرگ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
دوستان گرامی پیشاپیش زادروز پدر ایران ،سرباز خدا، پادشاه سرزمین پارس ، نگارنده ی آزادی ،نماد میهن پرستی وداد و دوستی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کورش بزرگ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هفتم آبان زاد روز کورش بزرگ خجسته باد![]()
![]()

پاینده کورش *** پاینده ایران
پاینده آزادی *** پاینده ایرانی

« میلان کوندرا »
نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت ؛ پاک کردن حافظه آن است . باید کتابهایش را ؛ فرهنگش را ؛ تاریخش را از میان برد . بعد باید کسی را واداشت که کتاب تازه ای بنویسد . فرهنگ تازه ای را جعل کند و بسازد ؛ تاریخ تازه ای را اختراع کند . کوتاه زمانی بعد ملت انچه بوده را فراموش می کند ؛ دنیای اطراف نیز همه چیز را حتی با سرعت بیشتری فراموش می کند .

شاهنامه اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی، یکی از بزرگترین حماسههای جهان، شاهکار حماسی زبان فارسی و حماسهٔ ملی ایرانیان و نیز بزرگترین سند هویت ایرانیان است
شاهنامه شرح احوال، پیروزیها، شکستها، ناكامیها و دلاوریهای ایرانیان از کهنترین دوران (نخستین پادشاه جهان کیومرث) تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان است
کشمکشهای خارجی ایرانیان با هندیان در شرق، تورانیان در شرق و شمال شرقی، رومیان در غرب و شمال غربی و تازیان در جنوب غربی است
علاوه بر سیر خطی تاریخی ماجرا، در شاهنامه داستانهای مستقل پراکندهای نیز وجود دارند که مستقیماً به سیر تاریخی مربوط نمیشوند. از آن جمله: داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان، کرم هفتواد و جز اینها بعضی از این داستانها به طور خاص چون رستم و اسفندیار و یا رستم و سهراب از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان به شمار میآیند
مأخذ اصلی فردوسی در بهنظم کشیدن داستانها، شاهنامهٔ منثور ابومنصوری بود که چندی پیش از آن توسط یکی از سپهداران ایراندوست خراسان از روی آثار و روایات موجود گردآوری شده بود. فردوسی در شاهنامه از پنج راوی شفاهی نیز به نامهای آزادسرو، شادان برزین، ماخ پیر خراسانی، بهرام و شاهوی یاد کرده که او را در بازگوکردن داستان ها یاری رساندهاند
شما می توانید این کتاب با ارزش را از لینک زیر دانلود کنید و از خواندن ابیات آن لذت ببرید



























































به گیتی مرا خود یكی پور بود همم پور و هم پاك دستور بود گرگین ناچار به دروغ متوسل شد كه با گرازان چون شیر جنگیدیم و همه را برخاك افكندیم و دندانهایشان به مسمار كندیم و شادان و نخجیر جویان عزم بازگشت كردیم, در راه به گوری برخوردیم. بیژن شبرنگ را به دنبال گور برانگیخت و همینكه كمندبه گردنش افكند گور دوان از برابر چشمش گریخت و بیژن و شكار هر دو نا پدید شدند. در همـﮥ دشت و كوه تا ختم و از بیژن نشانی نیافتم, گیو این سخن را راست نشمرد گریان با او نزد شاه رفت و پاسخ گرگین را باز گفت. گرگین به درگاه آمد و دندانهای گراز بر تخت نهاد و در برابر پرسش شاه جوابهای یاوه و ناسازگار گفت. بگویم ترا هر كجا بیژن است به جام این سخن مرمرا روشن است گیو با دل شاد از بارگاه بیرون آمد و به اطراف كس فرستاد, همـﮥ شهر ارمان و توران را گشتند و نشانی از بیژن نیافتند. ز بس رنج و سختی و تیمار اوی پر از درد گشتم من از كار اوی جز رستم كسی را برای رهائی بیژن شایسته ندیدند. كیخسرو فرمود تا نامه ای نوشتند و گیو را روانـﮥ زابلستان كرد, گیو شتابان دو روزه راه را یكروز سپرد و به زابلستان رسید. رستم چون از داستان آگاه گشت از بهر بیژن زار خروشید و خون از دیده بارید زیرا كه از دیر باز با گیو خویشاوندی داشت, زن گیو دختر رستم و بیژن نوادﮤ او بود و رستم خواهر گیو را هم به زنی داشت. به گیو گفت: زین از رخش بر نمی دارم مگر آنگاه كه دست بیژن رادر دست بگیرم و بندش را بسوئی بیفكنم. پس از آنكه چند روز به شادی و رامش نشستند نزد كیخسرو شتافتند. كیخسرو برای رستم جشن شاهانه ای ترتیب داد و فرمود تا در باغ گشادند و تاج زرین و تخت او را به زیر سایـﮥ گلی نهادند: درختی زدند از بر گاه شاه كجا سایه گسترد بر تاج و گاه كیخسرو پس از آن از كار بیژن با او سخن گفت و چارﮤ كار را بدست وی دانست. رستم كمر خدمت بر میان بست و گفت: گر آید به مژگانم اندر سنان نتابم زفرمان خسرو عنان گرگین نیز به وساطت رستم مورد بخشش شاهانه قرار گرفت. اما چون كیخسرو از نقشـﮥ لشكر كشی رستم پرسید پاسخ داد كه این كار جز با مكر و فریب انجام نگیرد و پنهانی باید آمادﮤ كار شد تا كسی آگاه نگردد و به جان بیژن زیان نرسد. راه آن است كه به شیوﮤ بازرگانان به سرزمین توران برویم و با شكیب فراوان در آنجا اقامت گزینیم. اكنون سیم و زر و گهر و پوشیدنی بسیار لازم است تا هم ببخشیم و هم بفروشیم. منیژه منم دخت افراسیاب برهنه ندیده تنم آفتاب و در خواست كرد كه اگر به ایران گذارش افتد و در دادگاه شاه گیو و رستم را ببیند, آنها را از حال بیژن آگاه سازد. رستم دستور داد تا خورشهای بسیار آوردند و از جمله مرغ بریانی در نان پیچید و در درونش انگشتری جای داد و گفت اینها را به چاه ببر و به آن بیچاره بده. منیژه دوان آمد و بستـﮥ غذا را به درون چاه انداخت. بیژن از دیدن آنهمه غذاهای گوناگون متعجب گشت و از منیژه پرسید كه آنها را از كجا بدست آورده است. منیژه پاسخ داد كه بازرگانی گرانمایه از بهر داد و ستد از ایران رسیده و این خورشها را برایت فرستاده است. چگونه گشادی به خنده دو لب كه شب روز بینی همی روز و شب بیژن پس از آنكه اورا به وفادرای سوگند داد راز را بر او فاش نمود و گفت كه آن گوهر فروش كه مرغ بریان داد به خاطر من به توران زمین آمده است. برو از او بپرس كه آیا خداوند رخش است. منیژه به هیزم شتابید سخت چو مرغان بر آمد به شاخ درخت رستم زره پوشید و خدا را نیایش كرد و با گردان روی به سوی چاه آورد هفت پهلوان هرچه كردند نتوانستند سنگ را بجنبانند, سرانجام رستم از اسب بزیر آمد. زیزدان زور آفرین زور خواست بزد دست و آن سنگ برداشت راست پس كمندی انداخت و پس از آنكه او را به بخشایش گرگین واداشت از چاه بیرونش كشید. برهنه تن و مو و ناخن دراز گدازنده از درد و رنج و نیاز سپس همگی به خانه شتافتند و پس از شست و شوی, شترها را بار كردند و اسبها را آمادﮤ رفتن ساختند. رستم منیژه را با دلاوران از پیش فرستاد و خود با بیژن و سپاهیان به جنگ افراسیاب پرداخت و پس از شكست او با اسیران بسیار به ایران بازگشتند. پهلوانان ایران چون خبر بازگشت رستم و بیژن را شنیدند به استقبال شتافتند و آنها را به درگاه كیخسرو آوردند. رستم دست بیژن را گرفت و به شاه سپرد, شاه بر تخت نشست و فرمود تا بیژن به پیشش آمد و از رنج و تیمار و زندان و روزگار سخت و دختر تیره روز سخن گفت. شاه: بفرمود صد جامه دیبای روم همه پیكرش گوهر و زرش بوم سپس بیژن آستان شاه را بوسید با هدایا و تحایف گران نزد منیژه باز گشت. از آن پس منیژه و بیژن در کمال راحت و شادی زندگی میکردند. روزها عید و شبها برایشان برات بود. رستم به زابلستان رفت و گیو بکمال راحت در پهلوی فرزند دلبند از داد و عدل شاه خسرو برخوردار بود. باین ترتیب فردوسی شیرین کلام به داستان منیژه و بیژن نقطه پایان گذاشت
از سوی دیگر گرگین یك هفته در انتظار بیژن ماند و چون خبری از او نیافت پویان به جستنش شتافت و هر چه گشت گم كرده را نیافت, از بداندیشی دربارﮤ یار خود پشیمان گشت و چون به جایگاهی كه بیژن از او جدا شده بود رسید, اسبش را گسسته لگام و نگون زین یافت, دانست كه بر بیژن گزندی رسیده است. با دلی از كردﮤ خودپشیمان به ایران بازگشت. گیو به پیشبازش شتافت تا از حال بیژن خواستار شود. چون اسب بیژن را دید و از او نشانی نیافت مدهوش بر زمین افتاد, جامع بر تن درید و موی كند و خاك بر سر ریخت و ناله كرد:
از این نامداران همو بود و بس چه انده گسار و چه فریاد رس
كنون بخت بد كردش از من جدا چنین مانده ام در دم اژدها
شاه فرمود تا بندش كردند و زبان به دلداری گیو گشود و گفت: سواران از هر طرف میفرستم تا از بیژن آگهی یابند و اگر خبری نشد شكیبا باش تا همینكه ماه فروردین رسید و باغ از گل شاد گشت و زمین چادر سبز پوشید جام گیتی نمای را خواهم خواست كه همـﮥ هفت كشور در آن نمودار است, در آن مینگرم و به جایگاه بیژن پی میبرم و ترا از آن می آگاهانم.
همینكه نوروز خرم فرا رسید گیو با چهرﮤ زرد و دل پر درد به درگاه آمد و داستان جام را بیاد آورد. شهریار جام گوهر نگار را پیش خواست و قبای رومی ببر كرد و پیش جهان آفرین نالید و فریاد خواست و پس به جام نگریست و هفت كشور و مهر و ماه و ناهید و تیر و همـﮥ ستارگان و بودنیها در آن نمودار شد. هر هفت كشور را از نظر گذراند تا به توران رسید, ناگهان بیژن را در چاهی به بند گران بسته یافت كه دختری از نژاد بزرگان به غمخواریش كمر بسته است. پس روی به گیو كرد و زنده بودن بیژن را مژده داد.
زپیوند و خویشان شده نا امید گدازان و لزان چو یك شاخ بید
چو ابر بهران به بارندگی همی مرگ جوید بدان زندگی
نش سیم و شاخش زیاقوت زر برو گونه گون خوشهای گهر
عقیق و زیر جد همه برگ و بار فرو هشته از شاخ چون گوشوار
بدو اندرون مشك سوده به می همه پیكرش سفته برسان نی
بفرمود تا رستم آمد به تخت نشست از بر گاه زیر درخت
پس از آن هفت تن از دلاوران و هزار سوار دلیر برگزید و براه افتاد. لشكریان را در مرز ایران گذاشت و خود با هفت پهلوان, همه با لباس بازرگانان به شهر توران روی آوردند. ده شتر بار گوهر و صد شتر جامعـﮥ لشكریان را حمل میكرد, چون به شهر ختن رسید در راه پیران و یسه را كه از نخجیر گاه باز میگشت دید, جامی پراز گوهر نزدش برد و خود را بازرگانی معرفی كرد كه عزم خرید چارپا و فروش گوهر دارد و از او حمایت خواست و جام پر گهر تقدیمش كرد. پیران چون بر آن گوهرها نگریست بر او آفرین كرد و با نوازش بسیار خانـﮥ خود دعوتش نمود. اما رستم اجازه خواست كه جای دیگری بیرون شهر برگزیند, پیران وعده كرد كه پاسبانان برای نگاهداری مال التجاره اش برگمارد. رستم خانه ای گزید و مدتی در آن اقامت كرد, از گوشه و كنار برای خرید دیبا و گهر به درگاهش رو نهادند و او مدتها در آن خانه به داد و ستد پرداخت.
منیژه که همیشه رفت و آمد کاروانهای بازرگانان باختر زمین را زیر نظر داشت از آمدن کاروانی از باختر زمین آگاهی یافت. او سر و پا برهنه با دیدگان پر اشک شتافت و پس از ثنا و دعا, با زاری و آه پرسید: ای بازرگان جوانمرد كه از ایران آمده ای بگو كه از شاه و پهلوانان, از گیو و گودرز چه آگاهی داری, هیچ نشنیده ای كه از بیژن خبری به ایران رسیده باشد و پدرش چاره گر بجوید آیا نشنیده اند كه پسرشان در چاه, در بند گران گرفتار است؟
رستم ابتدا بر این گفته ها گمان بد برد و خود را بظاهر خشمگین ساخت و گفت: نه خسرو می شناسم و نه گیو و گودرز را , اصلاً در شهری كه كیخسرو است, اقامت ندارم.
اما چون گریه و زاری دختر را دید, خوردنی پیشش نهاد و یكایك پرسشهائی كرد, منیژه داستان بیژن و گرفتاریش را در آن چاه ژرف نقل كرد و خود را معرفی نمود:
كنون دیده پر خون و دل پر ز درد ازین در بدان در دو رخساره زرد
همی نان كشكین فراز آورم چنین راند ایزد قضا بر سرم
برای یكی بیژن شور بخت فتادم ز تاج و فتادم زتخت
بیژن چون دست برد ناگهان چشمش به انگشتری افتاد كه مهر پیروزﮤ رستم بر آن نقش بسته است. از دیدن آن خندﮤ بلند سر داد چنانكه منیژه از سر چاه شنید و با تعجب گفت:
منیژه شتابان نزد رستم آمد و پیام بیژن را رساند. رستم چون دانست كه بیژن راز را با دختر در میان نهاده است خود را شناساند و گفت: برو همینكه هوا تیره شد و شب از چنگ خورشید رهائی یافت برسر چاه آتش بلندی بر افروز تا به آن نشانه به سوی چاه بشتابم . منیژه بازگشت و به جمع آوری هیزم شتافت.
چو از چشم, خورشید شد نا پدید شب تیره بر كوه لشكر كشید
منیژه بشد آتشی برفروخت كه چشم شب قیرگون را بسوخت
بینداخت بر بیشـﮥ شهر چین بلرزید از آن سنگ روی زمین
همه تن پر از خون و رخسار زرد از آن بند و زنجیر زنگار خورد
یكی تاج و ده بدره دینار نیز پرستنده و فروش هرگونه چیز
به بیژن بفرمود كاین خواسته ببر پیش دخت روان كاسته
بر نجش مفرسای و سردش مگوی نگر تا چه آوردی او را به روی
تو با او جهان را به شادی گذار نگه كن برین گردش روزگار
ثریا چون منیژه بر سر چاه دو چشم من بدو چون چشم بیژن كیخسرو روزی شادان بر تخت شاهنشهی نشسته و پس از شكست اكوان دیو و خونخواهی سیاوش جشنی شاهانه ترتیب داده بود. جام یاقوت پر می در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگی دل بر رامش و طرب نهاده بودند. همه بادﮤ خسروانی به دست همه پهلوانان خسرو پرست سالاربار كمر بسته بر پا ایستاده و چشم به فرمان شاهانه داشت كه ناگهان پرده دار شتابان رسید و خبر داد كه ارمنیان كه در مرز ایران و توران ساكن اند از راه دور به دادخواهی آمده اند و بار می خواهند. سالار نزد كیخسرو شتافت و دستور خواست. شاه فرمان ورود داد. ارمنیان به درگاه شتافتند و زاری كنان داد خواستند: به فرزند گفت این جوانی چر است ؟ به نیروی خویش این گمانی چر است؟ بیژن از گفتار پدر سخت بر آشفت و در عزم خود راسخ ماند و شاه را از قبول خدمت شاد و خشنود ساخت. گرگین در این سفر پرخطر به راهنمائیش گماشته شد. تو برداشتی گوهر و سیم و زر تو بستی مر این رزمگه را كمر بیژن از این سخن خیره ماند و تنها به بیشه در آمد و با خنجری آبداده از پس خوكان روانه شد. گرازان آتش كارزار بر افروختند و از مرغزار دود به آسمان رساندند. ز بهر فزونی و از بهر نام به راه جوانی بگسترد دام پس از باده گساری و شادمانی بسیار, گرگین نقشـﮥ تازه را با بیژن در میان نهاد و گفت در دو روزه راه دشتی است خرم و نزه كه جویش پر گلاب و زمینش چون پرنیان و هوایش مشكبو است. هر سال در این هنگام جشنی برپا می شود, پریچهرگان به شادی می نشینند منیژه دختر افراسیاب در میانشان چون آفتاب تابان می درخشد. زند خیمه آنگه بر آن مرغزار ابا صد كنیزك همه چون نگار بهتر آنكه به سوی ایشان بشتابیم و از میان پریچهرگان چند تنی برگزینیم و نزد خسرو باز گردیم. بیژن جوان از این گفته شاد گشت و به سوی جشنگاه روان شد. بگویش كه تو مردمی یا پری برین جشنگه بر همی بگذری دایه بشتاب خود را به بیژن رساند و پیام بانوی خود را به او داد. رخسار بیژن چون گل شكفت و گفت: من بیژن پسر گیوم و به جنگ گراز آمده ام, سرهاشان بریدم تا نزد شاه ببرم. اكنون كه در این دشت آراسته بزمگهی چنان دیدم عزم بازگشت برگردانیدم. مگر چهرﮤ دخت افراسیاب نماید مرا بخت فرخ به خواب به دایه و عده ها داد و جامـﮥ شاهانه و جام گوهر نگار به او بخشید تا در این كار یاریش كند. گر آئی خرامان به نزدیك من برافروزی این جان تاریك من دیگر جای سخنی باقی نماند, بیژن پیاده به پرده سرا شتافت. منیژه او را در بر گرفت و از راه و كار او و جنگ گراز پرسید. پس از آن پایش را به مشك و گلاب شستند و خوردنی خواستند و بساط طرب آراستند. سه روز و سه شب در آن سراپردﮤ آراسته به یاقوت و زر و مشك و عنبر شادیها كردند و مستی ها نمودند. روز چهارم كه منیژه آهنگ بازگشت به كاخ كرد و از دیدار بیژن نتوانست چشم بپوشد, به پرستاران فرمود تا داروی بیهوشی در جامش ریختند و با شراب آمیختند؛ بیژن چون خورد مست شد و مدهوش افتاد. در عماری خوابگاهی آغشته به مشك و گلاب ساختند و او را در آن خواباندند و چون نزدیك شهر رسیدند خفته را به چادری پوشاندند و در تاریكی شب نهفته به كاخ در آوردند و چون داروی هوشیاری به گوشش ریختند, بیدار گشت و خود را در آغوش نگار سیمبر یافت. از این كه ناگهان خود را در كاخ افراسیاب گرفتار دید و رهائی را دشوار یافت بر مكر و فسون گرگین آگاه گشت و بر او نفرین ها فرستاد, اما منیژه به دلداریش برخاست و جام می به دستش داد و گفت: بخورمی مخور هیچ اندوه و غم كه از غم فزونی نیابد نه كم بیامد بر شاه توران بگفت كه دخترت از ایران گزیدست جفت كرا از پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بد اختر بود پس از آن به گرسیوس فرمان داد كه نخست با سواران گرد كاخ را فرا گیرند و سپس بیژن را دست بسته به درگاه بكشانند. فتادی به چنگال شیر ژیان كجا برد خواهی تو جان زین میان بیژن كه خود را بی سلاح دید بر خود پیچید و خنجری كه همیشه در موزه پنهان داشت بیرون كشید و آهنگ جنگ كرد و او را به خون ریختن تهدید نمود. گرسیوس كه چنان دید سوگند خورد كه آزارش نرساند, با زبان چرب و نرم خنجر از كفش جدا كرد و با مكر و فسون دست بسته نزد افراسیابش برد. شاه از او بازخواست كرد و علت آمدنش را به سرزمین توران جویا شد. بیژن پاسخ داد كه: من با میل و آرزو به این سرزمین نیامدم و در این كار گناهی نكرده ام, به جنگ گراز آمدم و به دنبال باز گمشده ای براه افتادم و در سایـﮥ سروی بخواب رفتم, در این هنگام پری بر سر من بال گسترد و مرا خفته ببر گرفت و از اسبم جدا كرد. گناهی مرا اندرین بوده نیست منیژه بدین كار آلوده نیست افراسیاب سخنان او را دروغ شمرد و گفت می خواهی با این مكر و فریب بر توران زمین دست یابی و سرها را بر خاك افكنی. بیژن گفت كه ای شهریار پهلوانان با شمشیر و تیر و كمان به جنگ می روند من چگونه دست بسته و برهنه بی سلاح می توانم دلاوری بكنم, اگر شاه می خواهد دلاوری مرا ببیند دستور دهد تا اسب و گرز دردست من بگذارند. اگر از هزاران ترك یكی از زنده بگذارم پهلوانم نخوانند. ایا باد بگذر به ایران زمین پیامی زمن بر به شاه گزین بدین ترتیب بیژن دل از جان برگرفت و مرك را در برابر چشم دید. نبینی كزین بی هنر دخترم چه رسوائی آمد به پیران سرم سرانجام افراسیاب پس از درخواستهای پیاپی پیران راضی گشت كه بیژن را به بند گران ببندند و به زندان افكنند و به گرسیوس دستور داد كه سراپایش را به آهن و زنجیر ببندند و با مسمارهای گران محكم گردانند و نگون به چاه بیفكنند تا از خورشید و ماه بی بهره گردد و سنگ اكوان دیو را با پیلان بیاورند و سر چاه را محكم بپوشانند تا به زاری زار بمیرد, سپس به ایوان منیژه برود و آن دختر ننگین را برهنه بی تاج و تخت تا نزدیك چاه بكشاند تا آنكه را در درگاه دیده است در چاه ببیند و با او به زاری بمیرد. شب و روز با ناله و آه بو د همیشه نگهبان آن چاه بود
می اندر قدح چون عقیق یمن به پیش اندرون دستـﮥ نسترن
شهریارا ! شهر ما از سوئی به توران زمین روی دارد و از سوی دیگر به ایران.
از این جانب بیشه ای بود سراسر كشتزار و پر درخت میوه كه چراگاه ما بود و همـﮥ امید ما بدان بسته. اما ناگهان بلائی سر رسید. گرازان بسیار همـﮥ بیشه را فرا گرفتند, با دندان قوی درختان كهن را به دو نیمه كردند. نه چارپای از ایشان در امان ماند و نه كشتزار.
شاه برایشان رحمت آورد و فرمود تا خوان زرین نهادند و از هر گونه گوهر بر آن پاشیدند پس از آن روی به دلاوران كرد و گفت: كیست كه در رنج من شریك شود و سوی بیشه بشتابد و سر خوكان را با تیغ ببرد تا این خوان گوهر نصیبش گردد.
كسی پاسخ نداد جز بیژن فرخ نژاد كه پا پیش گذاشت و خود را آمادﮤ خدمت ساخت. اما گیو پدر بیژن از این گستاخی بر خود لرزید و پسر را سرزنش كرد.
جوان ارچه دانا بود با گهر ابی آزمایش نگیرد هنر
به راهی كه هرگز نرفتی مپوی بر شاه خیره مبر آب روی
بیژن آمادﮤ سفر گشت و با یوز و باز براه افتاد, همـﮥ راه دراز را نخجیر كنان و شادان سپردند تا به بیشه رسیدند, آتش هولناكی افروختند و گرازان را برآشفتند بر آن نهادند, پس از خوردن و نوشیدن و شادمانی بسیار, گرگین جای خواب طلبید. اما بیژن از این كار بازش داشت و به ایستادگی و ادارش كرد و گفت: یا پیش آی یا دور شو و در كنار آبگیر مراقب باش تا اگر گرازی از چنگم رهائی یافت با زخم گرز سر از تنش جدا كنی. گرگین درخواستش را نپذیرفت و از یارمندی سرباز زد.
كنون از من این یار مندی مخواه بجز آنكه بنمایمت جایگاه
گرازی به بیژن حمله ور گردید و زره را برتتش درید, اما بیژن به زخم خنجر تن او را به دو نیم كرد و همگی ددان را از دم تیغ گذراند و سرشان را برید تا دندانهایشان را پیش شاه ببرد و هنر و دلاوری خود را به ایرانیان بنمایاند, گرگین كه چنان دید بظاهر بر بیژن آفرینها گفت و او را ستود, اما در دل دردمند گشت و از بدنامی سخت هراسید و دربارﮤ بیژن اندیشه های ناروا بخاطر راه داد.
همه دخت تركان پوشیده روی همه سرو قد و همه مشكبوی
همه رخ پر از گل همه چشم خواب همه لب پر از می به بوی گلاب
پس از یك روز راه به مرغزار فرود آمدند و دو روز در آنجا به شادی گذراندند.
از سوی دیگر منیژه با صد كنیزك ماهرو به دشت رسید و بساط جشن را گسترد.
چهل عماری از سیم وزر با ساز و عشرت آماده بود. جشن و سرور و غوغا بر پا گشت.
همینكه گرگین از ورود عروس دشت آگاه شد داستان را به بیژن گفت و از رامش و جشن یاد كرد. بیژن عزم كرد كه پیشتر رود تا آئین جشن تورانیان را از نزدیك ببیند و پریرویان را بهتر بنگرد. از گنجور كلاه شاهانه وطوق كیخسروی خواست و خود را به نیكو و جهی آراست و برمشکین اسبی نشست و خود را شتابان به دشت رسانید و در پناه سروی جا گرفت تا از گزند آفتاب در امان ماند. همه جا پر از آوای رود و سرود بود و پریرویان دشت و دمن را از زیبائی خرم گردانیده بودند بیژن از اسب به زیر آمد و پنهانی به ایشان نگریست و از دیدن منیژه صبر و هوش از كف داد. منیژه هم چون زیر سرو بن بیژن را دید با كلاه شاهانه و دیبای رومی و رخساری چون سهیل یمن درخشان, مهرش بجنبید و دایه را شتابان فرستاد تا ببیند كیست و چگونه به آن دیار قدم گذارده و از بهر چه كار آمده است.
ندیدیم هرگز چو تو ماهروی چه نامی تو و از كجائی بگوی
دایه این راز را با منیژه باز گفت. منیژه همان دم پاسخ فرستاد:
به دیدار تو چشم روشن كنم در و دشت و خرگاه گلشن كنم
اگر شاه یابد زكارت خبر كنم جان شیرین به پیشت سپر
چندی برین منوال با پریچهرگان و گلرخان شب و روز را به شادی گذراندند تا آنكه دربان از این راز آگاه گشت و از ترس جان
افراسیاب از این سخن چون بید در برابر باد برخود لرزید و خون از دیدگان فرو ریخت و از داشتن چنین دختری تأسف خورد.
كرا دختر آید بجای پسر به از گور داماد ناید ببر
گرسیوس به كاخ منیژه رسید و صدای چنگ و بانگ نوش و ساز به گوشش آمد, سواران را به گرد در و بام برگماشت و خود به میان خانه جست و چون بیژن را میان زنان نشسته دید كه لب بر می سرخ نهاده و به شادی مشغول است خون در تنش بجوش آمد و خروشید كه, ناپاك مرد
در این میان لشكر دختر شاه از دور رسید. پری از اهرمن یاد كرد و ناگهان مرا در عماری آن خوب چهر نشاند و بر او هم فسونی خواند تا به ایوان رسیدم از خواب بیدار نشدم.
پری بیگمان بخت برگشته بود كه بر من همی جادو آزمود
افراسیاب از این گفته سخت خشمگین شد و دستور داد او را زنده در گذرگاه عام به دار مكافات بیاویزند. بیژن چون از درگاه افراسیاب بیرون كشیده شد اشك از چشم روان كرد و بر مرگ خود تأسف خورد, از دوری وطن و بزرگان و خویشان نالید و به یاد صبا پیامها فرستاد:
به گردان ایران رسانم خبر وز آنجا به زابلستان برگذر
به رستم رسان زود از من خبر بدان تا ببندد به كینم كمر
بگویش كه بیژن بسختی درست تنش زیر چنگال شیر نرست
به گرگین بگو ای یل سست رای چه گوئی تو بامن به دیگر سرای
از قضا پیران دلیر از راهی كه بیژن را به مكافات می رساندند گذر كرد و تركان كمربسته را دید كه داری بر پا كرده و كمند بلندی از آن فرو هشته اند, چون پرسید دانست كه برای بیژن است. بشتاب خودرا به او رساند. بیژن را دید, كه برهنه با دستهائی از پشت بسته, دهانش خشك و بیرنك بر جای مانده است. از چگونگی حال پرسید. بیژن سراسر داستان را نقل كرد. پیران را دل بر او سوخت و دستور داد تا دژخیمان كمی تأمل كنند و دست از مكافات بدارند و شتابان به در گاه شاه آمد, دست بر سینه نهاد و پس از ستایش و زمین بوسی , بخشودگی بیژن را خواستار شد.
افراسیاب از بدنامی خویش و رسوائی كه پدید آمده بود گله ها كرد:
همه نام پوشیده رویان من ز پرده بگسترد بر انجمن
كزین ننگ تا جاودان بر درم بخندد همه كشور و لشكرم
گرسیوس چنان كرد و منیژه را برهنه پای و گشاده سر تا چاه كشاند و به درد و اندوه واگذاشت. منیژه با اشك خونین در دشت و بیابان سرگردان ماند
منیژه گریه و فغان سرداد, غوغا کرد, آوازها کشید, او ناله زار خود را به گوش صد ها عاشق بیقرار رسانید. فریاد کرد و بیهوش شد. بهوش آمد اشکهای خونین ریخت. بیابان پهناور سلول کوچک برای او شد. او در بیابان سر گردان یکه و تنها بیقرار مانده بود. روزها و شبها گذشت, او همانگونه تنها بود. پس از آن روزهای دراز از دهاتیان نان جمع میکرد و شبانگاه از سوراخ چاه به پائین می انداخت و زار می گریست. این کار دوام داشت. شبها و روزها گذشت. رنگ منیژه به زردی گرائید. چهره نازک و دلربایش تاریک شد. برای لقمه نانی مسافه های دور را طی میکرد. او ســــر چاه را خانه عشق و محبت جاودانی خود ساخت تا مگر روزی روشنی ای پیدا شود. سرگردان میگشت و بدست مسافران و کاروانسرا ها پیام به باختر زمین می فرستاد تا اگر کسی خبر بند گران بیژن را به زابلستان به رستم داستان و به گیو پهلوان رساند
آبکش به آفتابه گفت دوسوراخه!! هرگز نشه فراموش حق مسلم ماست چی بگم والا




درود بر شما باز هم با عکس اومدم عکس های جالب و دیدنی از یک شخصیت والا و یک شهردار نمونه یه میمون(من با شخصیت فردیش کاری ندارم و شخصیت سیاسیش مد نظرمه) اگه از عکس ها خوشتون اومد یا نه، نظر یا پیشنهادی داشتین خوشحال میشم بدونم پول و پنیر و سبزی! شاه محمود از سلسله ی هستویان وصلت محمود و هوگو میمون سارق



جناب آقای احمدی نژاد من هم به خداوند یکتا و پیامبری مردان حق ایمان دارم. باور دارم که هر مذهبی به زبانی حق را بازگو می کند.و دنیا و مردمان آن چه بخواهند و چه نخواهند در مسیر یگانگی عالم حرکت می کنند.به قول هاتف: که یکی هست و هیچ نیست جز او اجازه بدهید از همین زبان خودتان برای به شهادت طلبیدن انبیاء استفاده کنم.و سوالاتی اختصاصی را در مورد ایران مطرح سازم: آقای احمدی نژاد
وحده لا اله الا هو
1- آیا به نظر شما اگر تمام انبیاء الهی و پیامبر بزرگوار اسلام که من و شما به او ایمان داریم، در ایران بودند حاضر می شدندچهار هزار وصدو چهل و هشت زندانی را در زندانهای ایران در کمتر از 45 روز اعدام کنند؟ کاری که خوشبختانه یا متاسفانه به دستور مستقیم شخص آقای خمینی در تابستان سال 1367 صورت گرفته است و وقتی قائم مقام او یعنی آقای منتظری اعتراض کرده برکنار شده است. قربانیان در گورهای دسته جمعی در خاوران و جاهای دیگر دفن شده اند و تا همین امروز یعنی بعد از 18 سال هنوز بازماندگان شان نمی دانند عزیزانشان در کجا دفن شده اندو بدتر ازآن ، هنوز هم اگر بخواهند مراسمی برای عزیزانشان برگزار کنند با ضرب و شتم ماموران حکومت مواجه می شوند. یکی از سه نفری که ترتیب این جنایت علیه بشریت را داده یعنی آقای پور محمدی ، توسط شما به عنوان وزیر کشور به کار گرفته شده است. او هم چندین زندانبان را استاندار کرده تا به ملت ایران حالی کند که ایران یک زندان بزرگ است.
2- آیا به نظر شما انبیای الهی و یا مردان حق و یا اصلا هر فرد عادی که تنها کمی ناموس و شرف داشته باشد، حاضر می شود در رأس حکومتی قرار بگیرد که در زندانهای آن به دختران و زنان مردم تجاوز می شود؟ نگوئید که چنین چیزی نیست. من هم زمانی که در دهه اول انقلاب سرگرم کارها ی مملکت بودم گاهی که چیزهائی می شنیدم می گفتم صحت ندارد و شایعه ضد انقلاب است . اصلا در تصورم نمی گنجید که در زندانهای جمهوری اسلامی عده ا ی حتی به زنان شوهر دار هم رحم نمی کنند.خدا را شکر که به زندان افتادم و در اثر اعتصاب غذا مریض شدم و توانستم برای معالجه به عنوان یک مخالف به خارج از کشور بیایم و در نتیجه، دراین سفرمخالفان حکومت به من اعتماد کردند، به سراغم آمدند،و داستانها ی خودشان را برایم تعریف کردند. جنایاتی که در حق شان شده است ،و تجاوزهائی که در زندان به آنها شده را بازگو نمودند.اگر شک دارید از دوست عزیزم آقای رضا علامه زاده خواهش می کنم تا نسخه ای از فیلم هائی را که در مصاحبه با تعدادی از این خانمها با اجازه شوهرانشان ضبط کرده است برایتان بفرستد. نگوئید اینها مربوط به گذشته بوده است. همین تابستان گذشته اتفاقا در زمان ریاست جمهور ی شما ، در کردستان این اتفاق باز هم افتاده است.اگر از خواهر عزیزم که این بلا بر سرش آمده و تن لرزان و خسته اش را به خارج از کشور رسانده ، و نیز شوهرش اجازه داشتم نامش را ذکر می کردم.اما شما می توانید از دستگاه امنیتی تان بپرسید لابد به شما نامش را خواهند گفت.
من در خارج از ایران پای درد دل ده ها نفر نشسته ام که عزیزانشان در زندانها کشته شده اند ، خودشان تا سرحد مرگ شکنجه شده اند، طعم آوارگی ، بدبختی و بی وطنی را تحمل کرده اند، هنوز هم خانواده هایشان در ایران زیر فشار هستنداما با افتخارخود را ایرانی می دانند و از آن مرزوبوم دفاع می کنند وحتی برای آبروی روسای مملکت هم غصه می خورند. راستی چرا شهروندانی این چنین آزاده و سرافراز باید از مملکت رانده باشند. نمی دانم آیا آن روی سکه جمهوری اسلامی را هم دیده اید و یا تنها سرتان به رهبر ی و مجلس و وزرا گرم است؟ آن روی سکه حاکمیت فعلی ، زجر و شکنجه و تبعید و بدبختی و اعدام است.
نمی دانم شما و آقای خامنه ای چطور می توانید در راس چنین حکومتی باشید . من به سهم خودم بابت یک دهه ای که با این نظام همکاری کرده ام ولو بیشتر در بخشهای صنعتی بوده ام، بارها با خدای خودم خلوت کرده ام، توبه کرده ام، گریسته ام، به انقلابیگری و خشونتهای آن نفرین کرده ام، از قربانیان این خشونتها حلال بودی طلبیده ام اما هنوز دلم آرام نیست . تنها امیدم به عفو ورحمت الهی است.
3- آیا به نظر شما اگر مردان الهی در ایران حکومت می کردندحاضر می شدندبیش ار 300 فقره ترور در داخل و خارج از ایران بکنند؟ آیا به نظر شما وقتی امیر المومنین علی(ع) به قسم خورده ترین دشمنانش یعنی خوارج نهروان هم اجازه می دادکه از او انتقاد کنندو حتی منبر و مجلسش را به هم بزنندو تا دست به اسلحه نبردند او هم دست به اسلحه نبرد، شما و اقای خامنه ای حق دارید که مخالفان سیاسی تان را ترور کنید؟درآن مملکت و خارج از ایران از نویسنده تا بازاری ، از خواننده تا هنرپیشه، ازفعال سیاسی تا محقق فرهنگی مشمول ترور شده اند. لیست بلند بالائی از تروریسم حکومت ایران در دنیا موجود است،نه تنها علیه ایرانی ها، بلکه علیه شهروندان سایر کشورها نیز. اکبر گنجی بابت افشای بخشی از این اطلاعات سالها در زندان بودو هنوز هم سایه زندان بالای سر اوست. ناصر زرافشان بابت دفاع از حقوق خانواده های قربانیان ترورهای زنجیره ای هنوز در زندان است. پرونده ترور در رستوران میکونوس در برلین هنوز نیمه تمام است. عاملان این تروردر زندان هستند. اما پرونده آمرین یعنی آقایان خامنه ای، هاشمی رفسنجانی ، ولایتی و فلاحیان هنوز باز است. پرونده انفجار در بیروت ، عربستان سعودی، و سومالی هنوز به جریان نیفتاده است .
به لی